حالا که آذر ماه رسید می بینم ؛ دلم برای دانشگاه خیلی تنگ شده دانشگاه برای ما تنها محیطی برای تحصیل نبود ، راهی جدید بود ، دوستانی تازه ، خاطره ای تکرار نشدنی .
این روزها همه آدم های اطرافم به کلاس می روند ، می آیند ، از هم کلاسی های جدیدشان می گویند ، سریع کتاب های شان را باز می کنند ، که نکند وقتشان تلف شود . ترجمه می کنند و تحقیق ... .
هر روز صبح ما راهمان از هم جدا می شود .و شب ها در انتهای اشتراک دوستی به هم می رسیم .
زندگی تغییر کرده و این پاییز ، پاییز لعنتی که قصد تمام شدن ندارد ، این تغییر را هر روز توی صورتم میزند . هر روز صبح راه من از همه جدا می شود . در آن خواب آلودگی ، لحظه ای که از پله های متروی مصلا پایین می روم ، نگاهی به خودم می کنم ؛ آن بالا که سقف استیلی اش هاله ای آینه گونه را به من نشان می دهد .
راه ها از هم جدا می شوند .
این روزها که حوصله کار کردن نیست . دوست دارم درخانه باشم . بخوابم . دوست دارم کسی نباشد .می خواهم وسوسه گذشته را سرکوب کنم . اما به چرک نشسته لبخند ...
بعضی وقتها دیوانه بار مرتب حافظ می خوانم ، آنقدر که دیگران را خسته می کنم از این تفال مکرر .
روزها را می نشینم به انتظار دیدار ... و دوستان سخاوت مندانه دیداری نثار می کنند .
من با این روزها مشکل دارم ، با هم کنار نمی آییم . نمی توانیم همدیگر را تحمل کنیم . هر روز صبح تا غروب من و این روزها با هم دعوا داریم . این روزها دلم خیلی زود تنگ می شود . زود بی تاب می شوم و گاهی زود بی رحم .
اگر حوصله ای نیست از این روزهاست .
از این پاییز از دست دادن های زنجیره ای . کاش زودتر برف ببارد . کاش این یاییز مرموز زودتر تمام شود .
