شنبه ۲۹ نوامبر ۲۰۰۸

این روزها ...

تقریبا سه ـ چهار ماهی می شه که اوضاع و احوالم خیلی خوب نیست ، پاییز 87 پاییز خوبی نبود ، الان یادم نمیاد کی پیراهن آستین کوتاهم را درآوردم ؟ از کی کاپشن می پوشم ؟ چرا وضعیت اینطوری شده ؟ اتفاقات زنجیره ای شده بود مهر شروع شد و من یک یک دوست ها رو تا دانشگاه بدرقه کردم ، من پشت نرده ها ماندم ، با حسرتی سخت ... .

حالا که آذر ماه رسید می بینم ؛ دلم برای دانشگاه خیلی تنگ شده دانشگاه برای ما تنها محیطی برای تحصیل نبود ، راهی جدید بود ، دوستانی تازه ، خاطره ای تکرار نشدنی .

این روزها همه آدم های اطرافم به کلاس می روند ، می آیند ، از هم کلاسی های جدیدشان می گویند ، سریع کتاب های شان را باز می کنند ، که نکند وقتشان تلف شود . ترجمه می کنند و تحقیق ... .

هر روز صبح ما راهمان از هم جدا می شود .و شب ها در انتهای اشتراک دوستی به هم می رسیم .

زندگی تغییر کرده و این پاییز ، پاییز لعنتی که قصد تمام شدن ندارد ، این تغییر را هر روز توی صورتم میزند . هر روز صبح راه من از همه جدا می شود . در آن خواب آلودگی ، لحظه ای که از پله های متروی مصلا پایین می روم ، نگاهی به خودم می کنم ؛ آن بالا که سقف استیلی اش هاله ای آینه گونه را به من نشان می دهد .

راه ها از هم جدا می شوند .

این روزها که حوصله کار کردن نیست . دوست دارم درخانه باشم . بخوابم . دوست دارم کسی نباشد .می خواهم وسوسه گذشته را سرکوب کنم . اما به چرک نشسته لبخند ...

بعضی وقتها دیوانه بار مرتب حافظ می خوانم ، آنقدر که دیگران را خسته می کنم از این تفال مکرر .

روزها را می نشینم به انتظار دیدار ... و دوستان سخاوت مندانه دیداری نثار می کنند .

من با این روزها مشکل دارم ، با هم کنار نمی آییم . نمی توانیم همدیگر را تحمل کنیم . هر روز صبح تا غروب من و این روزها با هم دعوا داریم . این روزها دلم خیلی زود تنگ می شود . زود بی تاب می شوم و گاهی زود بی رحم .

اگر حوصله ای نیست از این روزهاست .

از این پاییز از دست دادن های زنجیره ای . کاش زودتر برف ببارد . کاش این یاییز مرموز زودتر تمام شود .

شنبه ۴ اکتبر ۲۰۰۸

خندیدن به وسعت دل ، گریست از سویدای جان

تازه یه تفنگ خریده بودم ، بسته بودم سمت راست کمرم ، عید بود ...
اولین تفنگی بود که به نظرم خیلی شبیه تفنگ واقعی ها بود ...
رفتم تو سوپر مارکت سر کوچه ... اسمش عباس سوپری بود ...
سلام کردم ، اون هم به گرمی پاسخ داد . بعد روی عباس سوپری اسلحه کشیدم . اون هم اینقدر ترسیده بود که به من آدامس داد . هیچوقت به این اندازه احساس اقتدار نکرده بودم . هنوز احساس درشتی اون تفنگو سمت راست کمرم احساس می کنم .
فکر می کنم آدم بزرگا همون بچه هایی هستند که یهو بزرگ شدند فقط با محدودیت های بیشتر.
بارها به چهره افراد یا خودم با دقت نگاه می کنم احساس می کنم این همون بچه ای ست که قبلا دیدیم یا عکسشو تو آلبومش می بینیم .
آدم بعضی وقتها دلش می خواد مثل بچگی ش گریه کنه ، مثه اون موقع بخنده ...
در حسرتاش اینقدر گریه کنه که خسته بشه خوابش ببره ... یا اینقدر بخنده که ...
حتما دقت کردین وقتی بچه ها گریه می کنن آدم واقعا دلش می سوزه ، اعصابش به هم می ریزه .ضجه های یک نوزاد برای جرعه ای شیر واقعا عذاب آوره . چون صادقانه ست. یا وقتی بچه ها می خندند . وقتی از ته دل می خندند ، بی اختیار لبخند می زنیم ، لذت می بریم ، انگار اولین باره که لبخند می بینیم .
ما همون بچه هاییم فقط دیگه نمی تونیم اون طوری که یک مسئله آزارمون می ده گریه کنیم ، یا قهقهه بزنیم . ما خودمونو محدود می کنیم . اذیت می کنیم . این طوری مریض می شیم .
بچه های شادی های عظیم دارند و حسرت های بزرگ ... و چه زود گذر ...
دلم می خواد خودمو رها کنم ...